تبليغاتX
رابیتس امیر

رابیتس امیر

....::: اجرای انواع رابیتس در محل کار در سراسر کشور ::/....

بي تو بي فردا شبي حق سرنوشتم را نوشت

با تو بي آن سرنوشتم مست و مدهوشم دلا

(از خوس صدا)

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 12:47  توسط خوش صدا  | 

 

بنام يگانه غزل سراي جاويدان عشق

اگرچه دور از تو چين وچروك تلخ فراق بر پشاني زخم ديده ام نقش بسته است

همچنان سينه چاك و پر ادعا افتخار همنشيني با عزيزي از تبار خوبان را

عاشقانه بر دوش ميكشم.

تا آنجا كه مروري بر خاطرات تلخ دوران بگذشته نيز

پشيزي از كرامات اين افتخار را كاسته نتوان كرد

تو را دوست دارم به سان ذره ذره هوايي كه از ملزومات حقيقي زندگيست.

تو را دوست دارم بالاتر از هر احساسي كه بتوان وصف كرد.

تو را دوست دارم زيباتر از فانوس روشني بخش هفت آسمان.

تو را دوست دارم مهربان تر از بلبلي عاشق كه به عشق نوگلي زيبا طينت

بر شاخسار گسترده اش نغمه اي مي سرايد.

بدان كه اگر لحظه لحظه اين زندگي خاكي را قلم در دست گيرم، تا صورتي از

سيماي زيباي تو را بر همگان آشكار سازم، قاصر از انجام آن

ذره اي از درياي بيكران معرفتت را در قالب انسانيت و وفا داري به تصوير ميكشم

چرا كه چيره دست ترين نگارندگان تاريخ از نگارش اين همه صفا و درستي در مشقتند.

اي خورشيد روزهاي زندگاني من،

                اي پناه دلخستگي هاي روزگار نا اميدي،

                                اي خيال شيرين كودك احياي من،

                                                و اي زيبا ترين بهار عمر،

به قدرت عشق سوگند كه تا وجودم موجود است روي از تو بر نابانم و حرمت مقدست را

با عاشقانه ترين فريادها بر بلنداي سرزمين عشق از ناي جان پاسداري كنم؛

اي مونس شبهاي تنهايي و اي شمع محفل خاموشان در تاريكي خزانها و زمستانها،

پروانه وار واپسين نفسهاي آتشين صدف قلبم رانثار لحظه هاي با تو بودن ميكنم،

و براي رسيدن به لحظه ديدار از والاترين دلبسگيهايم چشم پوشي نخواهم داشت.

سالها  بر  دل  غم  ديده  چراغي  بستيم

                        كه رسد نغمه  پر شور  عزيزي  مسرور،

نريسده است و برفته  است  قرارم  از  دل

                        ميدهم دل به خيالش همه روزي از دور.

شعر و متن از خوش صدا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 3:12  توسط خوش صدا  | 

خاطرات زندان

قفس بشكن كه بيزارم از آب و دانه در زندان

                           خوشا پرواز ما حتي به باغ خشك بي باران

سالها شكوه هاي بزرگ از سرنوشت تاريك خويش را

در ذهن كوچكم دفن كرده ام و مصائب و ناهمواريهاي زندگي

به سان لقمه ناني كه هر روز براي دفع گرسنگي سرو ميكنيم

                                                                  خو گرفته ام.

چه تلخ است آرزوهايي كه ميميرند

و چه شيرين است آن لحظه كه در مي يابيم اين زندگاني را

در كمال سستي و لغزندگي.

آري كه نويد وداع با دنيا مرهم هر دل زخم خورده ايست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 19:49  توسط خوش صدا  | 

زندگی يعنی چه؟(حتما بخونيد)

ورود به دنیایی ناشناخته که دین و زبانش را  خواه ناخواه به تو تحمیل میکنند

جلوس با آدمکانی که از تو اند و از آنانی.

وصله پینه کردن روز به شب و بالعکس. و گذشت واژه ای به نام عمر

نه قدرتی که عبور ثانیه ای را ممانعت کند و نه ارزشی که طلوع و غروب زمانه را به تاخیر کشاند

----------------------------------------------------------------------------------------------------

قول داده بودم که در مورد سرنوشت و اعتقادم به اون براتون پست بزارم

از تمام دوستایی که نظرشونو در مورد سرنوشت برام گذاشتن بسیار ممنونم

 و اما من ...

اونایی که شطرنج بلدن که انشالا همه بلدن میتونن این مثال رو به قشنگی درک کنن.

وقتی دو نفر باهم شطرنج بازی میکنن در ابتدای بازی موقعیتی کاملا شبیه هم دارن که هر جور بخوان

میتونن از اون استفاده کنن

هر مهره در هر لحظه چندین حرکت داره که بازیکن باید بنا به موقعیتی که داره

مهره و نوع حرکت اونو انتخاب کنه

در آخر کسی بازی رو میبره که تشخیص بهتری داشته و حرکتای بهتری انجام داده

مثال شطرنج رو آوردم چون به عقیده من تنها بازی هست

که نمیشه رو شانسی و اتفاقی بودن آن حساب باز کرد.

ما تو زندگی برای هر کاری از فکرمون استفاده میکنیم و حرکت خودمون رو انجام میدیم

و همچنین برای رسیدن به هدفی که داریم مسیر های مختلفی رو پیش رو میبینیم

که هر  کدوم از اونا یکی از سرنوشت های ما هستن ولی نه به معنای اینکه یکی از اونا رو

خداوند برامون مشخص کردن که انتخاب کنیم

پس قسمت وجود داره ولی در هر لحظه شاید صدها قسمت برای ما مقدر شده

و حق انتخاب با ماست

چرا که اگه غیر از این بود دنیا واقعا بی معنی و زندگی فریبی بیش نبود

اگه از روز تولد تو پیشونی مینوشتن که من باید امروز بشینم و پیش تو از خودم به گزاف

تعریف کنم و دروغ بگم پس چرا تو میری و پیش دوستت میشینی و میگی

خوش صدا آدم دروغگوییه.

وقتی از قبل مقدر شده كه دروغ بگم

                                    من که تقصیری در دروغگو بودنم ندارم

ولی اینکه

(خداوند با تمام قدرتی که داره آیا نمیدونسته که من کدوم یکی از این سرنوشتا رو انتخاب میکنم)

راز خلقت انسان بوده و هست و اگه کسی بتونه بهم کمک کنه که به این جواب برسم

کمک بزرگی به من کرده

تمام این مطالب تجربه من از تفصیر زندگی بود و به عقیده تمامی شماها هم احترام میزارم

و از همتون میخوام اگه در حرفام چیز نامفهومی وجود داره به صراحت برام بنویسین

در ضمن من خیلی مایل به دامه ای بحث هستم

+ نوشته شده در  جمعه چهارم تیر 1389ساعت 0:20  توسط خوش صدا  | 

بحث سرنوشت

سلام به عزيزايي كه افتخار ميدن و هرز چند گاهي قدم رنجه

 ميكنن و ما رو با حظورشون منور ميكنن.

ميخوام پست جديدمو درباره سرنوشت بزارم

چيزي كه خودم بهش اعتقاد ندارم

دلم ميخواد نظراتتون رو در اين باره بشنوم

در پست بعدي برداشتم از سرنوشت رو براتون ميزارم حتما

 بهم سر بزنيد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 11:46  توسط خوش صدا  | 

بعضي وقت آدم تو شرايطي قرار ميگيره كه فقط تو فيلما ديده، چند سال پيش يه برنامه برام پيش اومد كه به معناي واقعي نه راه پس داره نه پيش رسيدم. از ترس گرفتاري كه برام پيش اومده بود از خونه و فاميل فراري شدم و به جزيره كيش رفتم  چند وقتي اونجا موندم به خيالي كه گرفتاري تموم ميشه ولي  تموم كه نشد هيچي بدتر هم شد.

به قدري از خودمو زندگي خسته شده بودم  كه هيچ چي برام   مهم نبود.

روز به روز مشكل بزرگتر شد تا اندازه اي كه جنبه جنايي پيدا كرد و كار به پليس و دادگا كشيد.

البته تموم اين اتفااق ها بر اثر ندانم كاري من رخ داده بود، هر چقدر دعا ميكردم خدا جوابمو كه نميدا هيچ يك گرفتاري جديد برام پيدا ميشد.

من كه تا اون زمان خدا رو با تمون ابهت خودش قبول داشتم و كوچكترين بي حرمتي به اون نكرده بودم، زير فشار منجلابي كه توش غرق بودم بغضم تركيد و هر چي از دهنم در اومد به خدا گفتمٍ؛

شعر نوشتم:

اي كه حظورت خاطري بيش نيست

                                  بنده نوازي را از بندگانت بياموز

توهين كردم:

....بي پرواتر از هميشه حظور بي وجودت را ننگ ميگويم سلطه بر زمين و زمينيانت را انكار ميكنم.

انتقاد كردم:

...اگر كه تقديري نفس ميكشيد

                     نه دوزخي از ازدهام امتي ميناليد و نه رضواني از كساتي بازار.(يه رو صبح ديدم مرحوم بابام رو ناليش نشسته و داره گريه ميكنه!

وقتي ازش پرسيديم چي شده؟ جواب داد:

خواب ديدم جهنم گريه ميكنه ميگه ديگه جا ندارم بهشت هم   گريه ميكنه و ميگه هيچ كس طرف من نمياد)

لج كردم و هر خلافي كه به ذهنت ميرسه انجام دادم.شيرين ترين پاياني كه برا خودم ميديدم حداقل ده سال زندان بود. هميشه حاضر بودم خودمو با بقيه عوض كنم و خودم رو كمتر از ديگران ميديدم.

روزي كه مامورا ا ومدن تو خونه و گرفتنم، پاياني بود بر تمان ندانم كاري ها و بي برنامگي هام.

اول خيلي ترسيدم ولي بعدش گفتم ديگه همه چي تموم شد، لااقل اينجوري تكليفم مشخص ميشه.

وقتي فهميدم دو سال حبس غيابي برام بريدن با تمام وجود به سوي خدا برگشتم و از او عذر خواستم، ميدونستم اونقدر بزرگ هست كه ازم قبول كنه. يادمه تو بازداشتگاه همچين نمازي خوندم كه خاطرش هيچ وقت از يادم نميره، تا اون موقع احساس نكرده بودم كه خدا حرفامو ميشنوه.

سه چهار مليون چك به شاكي دادم و بعد از چهار ماه با رضايت شاكي و تخفيف مجازات آزاد شدم.

انگار سبك شده بودم و تمام دنيا مال من بود. ديگه حاضر نبودم خودمو با هيچ كس عوض كنم و از بقيه كمتر نبودم. هر فكري ميكردم درست بود روز به روز موفق تر ميشدم. البته تمام لحظه به لحظه آن بدبختي ها براي رسيدن به اين افكار درست بيشتر از هر چيز كمكم ميكرد. سراپاي اندامم احساس قشنگي از خدايي داشت كه تمام آن بختي ها را ضمينه اي بر موفقيت من قرار داد.

حالا بعد از گذشت دو سال همه بدهي هامو پس دادم و مقداري هم پس انداز دارم كه برام از ميلياردها تومان پول آدماي سرمايه داربا ارزشتره، از كسي ناراحت نيستم و با كسي لجي ندارم، روزگار آرامي دارم و از زندگيم لذت ميبرم و تمام اين آرامش رو بعد از خدا مديون دوست عزيزي هستم كه با نامردي و ترسي كه از اداره آگاهي داشت، منو كه در اون موقع با كسي نزديكتر از اون نبودم لو داد، غافل از اينكه بزرگترين كمك عمرم رو به من كرده؛

البته به اين سادگيها هم كه گفتم نبود، ولي بيشتر از اين در ظرفيت يك آپ نيست. اگه خدا بخواد و بهم همت بده دارم خاطراتم رو كتاب ميكنم. اميدوارم سرمشقي بشه برا تموم اونايي كه ميخوان راه صد ساله رو يك شبه برن.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 23:33  توسط خوش صدا  | 

KOFR NAMEH

دلم ميخواد نظر خودتون رو در مورد متن زير واضح و روشن برام بنويسين.

كه چه مفهومي رو ميرسونه.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 19:37  توسط خوش صدا 

تلخترين خاطره اي از تلخترين روزها

پروردگارا چرا ايجاد كردي موجودي از وجود خويش كه وجودش به وجودش وارهيدي و بس،

تا نه او را به هنگام فلاكت دست گيري و نه به هنگام نياز تبارك گويي!

اگر كه نذول اكرامت بسته به بازار مناجات من است ديگر از كدام عزت و احسان سخني به ميان آيد كه آري مرا خدايي هست؛

اگر انجام اعمال قبيح و مباح انسان را بتي به نام تقدير و يا سرنوشت بي وجود نمايانده،

و آدمي هيچ دخالتي در مكتوب كلاسه اعمالش ندارد، پس ورود به دنيا و فريبي به نام زندگي چرا؟

به عظمتت سوگند كه اگر تقديري نفس ميكشيد

نه دوزخي از ازدحام امتي ميناليد و نه رضواني از كساتي بازار.

پشيمانم از حظور در كنگره ارض و گله مند از عدالت كائنات، كه بي پناه و حمايت، در عرصه اين دنياي دورنگ بي معني، سرگردان و بي آتي رهايم ساخت،

تا همچنان مرگ موعودي را كه در كتابش بسيار بر آن اشاره كرده است را، از  تقدير نامرئي  كه خود يكي از مضحك ترين باورهاي اين زندگاني خاكيست تمنا كنم.

خداوندا بي شك اگر نشست و بر پايت را خدايي در اختيار ميكرد، اينچنين بر مشتي از پوست و استخوان سخت نمي گرفتي؛

ولي افسوس...

افسوس كه خدايم را خدايي نيست.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 19:28  توسط خوش صدا  | 

ادامه نظر خواهی2

سمت چپی زیاد معلوم نیست اینج بهتر ببینیدشx33dbtua0wgdfgk9zb.jpg
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 18:42  توسط خوش صدا 

نظر خواهي

به نظر شما كدوم يك از دو قلو ها خوشگل تره؟سمت راست يا چپ؟

روي عكس كليك كنيد.copy of dsc00818.jpg

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 4:17  توسط خوش صدا  |